سيد محمد باقر برقعى
634
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
زنگ خطر ما را شراب ناب ز خون جگر بس است * از خوان روزگار همين ما حضر بس است تا خرمن جفاى ستمگر فنا شود * يك شعله از شرارهء آه سحر بس است آهِ اسير و اشك يتيمى سحرگهان * بارى براى سوختن خشك و تر بس است بهر شكستن دل مظلوم بىگناه * ظالم به وقت خشم تو را يك نظر بس است ما را دراى قافلهء مرگ ناگهان * در اين سفر هرآينه زنگ خطر بس است از بهر رستگارى فرداى رستخيز * امروز كار خدمت نوع بشر بس است يكدم اگر بشر به خدا التجا كند * آن التجا براى رهايى ز شرّ بس است باشد اگر به سينهء ما مهر هشت و چهار * در هر طريقه توشه و زاد سفر بس است « ماهر » به درك صحبت فيّاض اهل دل * ما را دمى مصاحبت يكدگر بس است دل بيدار ديدهء بيدار هست ، امّا دل بيدار نيست * دل درون سينه هست ، امّا مرا دلدار نيست يار با اغيار در يك دل نمىگنجد مرا * منزل اغيار هرگز جلوهگاه يار نيست در دل هر ذرّهاى رويش تجلّى كرده است * وين تجلّى جز به چشمان اولُوا الابصار نيست آنكه گلبانگ انا الحقّ مىزند حلّاجوار * اى عجب ! معراج او جز بر فراز دار نيست گرچه باب توبه را حقّ پيش روى ما گشاد * اين زبان خسته را ياراى استغفار نيست جلوهء حقّ در جهان روشن بود چون آفتاب * اى عجب ! ما را ز غفلت ديدهء بيدار نيست ما به چشم دل جمالش را هويدا ديدهايم * اى كه مىگويى خدا را در جهان آثار نيست بر سر بازار عالم گر هزاران يوسف است * با كلافى هم خريدارى در اين بازار نيست پا مكش « ماهر » ز غفلت از در الطاف حقّ * غير لطف حقّ چو لطف ديگرى در كار نيست